تبليغاتX
یادداشت های او برای من
خیلی وقته اینجا نیومدم خیلی وقت بود کارم شده بود تا ظهر خوابیدن بعد هم فکر کردن به مسائلی که دیگران باعثش شده بودند جو سرد خونه کنایه زدن به هم و مدتها ساکت موندن بدون اینکه حرفی رد و بدل شه خیلی سخت بود واسم تحمل این وضعیت هر شب گریه و اینکه شروع نشده داشتم به انتها می رسیدم تا این تصمیم گرفتم همه رو از این دلم بریزم بیرون اون روز چقد احساس کردم سبک شدم از اون روز تصمیم گرفتم فقط خودم باشمو خودش  فهمیدم می شه در مقابل بعضی  حرف ها به سان آدم کری باشم که حتی یه کلمه از حرفاشونو نمی شنوه از اون موقع فهمیدم زندگی چه طعم شیرینی داره.بازهم شکر .

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 15:22  توسط آسمون  | 

دلم آرامش می خواهد خدای حوبم بزرگترین آرامشو بهم داده تعجب می کنم

چرا بندگان خدا منو به حال خودم رها نمی کنن.

یعنی من لیاقت آرامشو ندارم وای از دست این بندگان خدا که تا هستیم

قدرمونو نمی دونن .

دوس دارم واسه چند لحظه روحم از جسمم خارج شه و از اون بالا ببینم

همین آدما به خاطر من تا حد مرگ شیون می کنن.

خدایا بازم شکرت.همه به راه راست هدایت شن(آمین).

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 19:55  توسط آسمون  | 

زیارت

چند ماهیه یه نذری کرده بودم که باید می رفتم امامزاده (واسه امتحانات ترم گذشته)از همون موقع  عزممو جزم کردم که تو اولین فرصت برم مامان خوبم هم قرار بود بره باهام خلاصه پنجشنبه ها میومدن و میرفتن اما موقعیت پیش نمیومد یه بار بارون یه بار مهمون و یا مهمونی خلاصه اینکه مامان نازم قسمت شد خودش بره و من نتونستم بعد اون با یکی از دوستام قرار شد بریم  باز نشد امروزو قرار گذاشته بودیم که دیروز کنسل شد  حالا قرار گذاشتیم اگه خدا بخواد  هفته ی دیگه حتما بریم.دوستم دیروز با خنده می گفت  یحیی بن زید  ما رو نطلبیده خدا کنه هفته ی دیگه شرایط پیش بیاد(انشاالله)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 13:40  توسط آسمون  | 

امروز هم گذشت اما خیلی متفاوت با روزهای گذشته ترک عادت های گذشته سخته اما من قول دادم وروی قولم میمونم راستی الان می خوام روی یه برگ دفتر خاطراتم 22 تا 1 بنویسم و هر شب یکی رو خط بزنم مثل بچه ها امشب یکیش خط می خوره و من خوشحالم که کم کم دارم نزدیک میشم.

حالم خوبه فکرم مشغول نیست نگرانم نباش.

مواظب خودت باش.

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 22:9  توسط آسمون  | 

سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگیره

بذار تا آروم دل بی تابت بگیره

بهم نگو از ما گذشت دیگه دیره

حتی من از شنیدنش گریه ام می گیره

این آهنگو خیلی دوس دارم  هر وقت دلم میگیره چندین بار گوش میدم.

اوی من دلم واست خیلی تنگیده بیشتر از خیلی.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 15:52  توسط آسمون  | 

از کودکی همیشه این سوال برایم مطرح بود که : چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند... اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می شود... این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم دیدم این‏ قانون کلی زندگی  است که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن‏ است مورد احترام است . تا ساکت است مورد تعظیم است اما همینکه به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمی‏کند ، بلکه‏ سنگ است که بطرف او پرتاب می‏شود و این نشانه یک جامعه مرده است ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که : متکلم هستند نه‏ ساکت ، متحرکند نه ساکن ، باخبرترند نه بی‏خبرتر .

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 19:59  توسط آسمون  | 

خدایا  نمی دونم فکرم راجع به یه دوست درسته یا اشتباه!

از یه طرف اتفاقاتی که واسم میوفته باعث می شه به دوستم شک کنم  از طرف دیگه به خودم می گم اون بهترین دوستمه

چرا باید باهام همچین کاری بکنه؟

کارهایی که ممکنه سرنوشت منو عوض کنه

شاید ندونسته داره همچین کاری میکنه شایدم....

تا حالا تا تونستم به این دوستم کمک کردم از هر نظری که بتونم تو مشکلات همراش بودم همدردی می کردم گاهی تو

درسا کمکش می کردم و خلاصه هر کمکی که یه آدم می تونه در حق دوستش بکنه.

محرم رازام بود اما الان یه جورایی شده که تقریبا پشیمون شدم باهاش دوستم اما باز دعا می کنم فکرایی که راجع به

بهش می کنم اشتباه باشه .

خدایا  ما آدما رو به راه راست هدایت کن.

خدایا دوستمو به راه راست هدایت کن.

خدایا آدم بده رو به راه راست هدایت کن.

خدایا بهم قدرت بده در مقابل سختیا خودمو نبازم.

خدایا می دونم همه ی اینا امتحانه.

خدایا به قسمتو حکمتت ایمان دارم.

خدایا می دونم دنیا دار مکافات .

خدایا میدونم منو دوس داری.

خدایا  بازم هم شکرت.

خدایا اینو میدونی که من دنیامو خیلی دوسش دارم؟ فکر میکنم اونو از آسمونا واسم فرستادی تا تو این مواقع سنگ

صبورم باشه.

خدایا دنیامو کمکش کن  همیشه و بیشتر هم این روزا تا به اهدافی که داره برسه چون اهدافش آرزوهای منم هست.


+ نوشته شده در  دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 19:19  توسط آسمون  | 

خدای مهربون

من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.
می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.

گفتم: خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آنچه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم. عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.

خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند.

گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.
گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.

گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.
گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز...


+ نوشته شده در  شنبه 1 فروردین1388ساعت 8:52  توسط آسمون  | 

سال نو مبارک.

امیدوارم بهترین سال باشه اول واسه همه ی اعضای خونواده ام و خونواده ی بهترینم.

بعد همه ی دوستام.

بعدشم من و بهترینم.

یه سال پر برکت و پر شادی واسه همه.

امسال سال تحویل من و بهترینم کنار هم خواهیم بود.

انشاالله.




+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 0:16  توسط آسمون  | 

87/11/25      یکشنبه

یه روز مهم واسه من

واسه اون

و واسه خونواده هامون.

یه روز به یادموندنی

یه جشن خوب پر شادی

و عکس های یادگاری

با خونواده ها و دوستام

که چند سال بعد یادآور بهترین دورانمون خواهد شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 19:43  توسط آسمون  |